.persianblog'" leftMargin=0 topMargin=0 marginwidth="0" marginheight="0" style="font-family: Tahoma" >

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

آرشيو

خانه

 

۱۳۸۳/۱٠/۱٠

 

برنده يا بازنده؟

 

 

وقتي برنده اي مرتكب خطا مي شود، مي گويد " اشتباه كردم"

وقتي بازنده اي مرتكب خطا مي شود، 

مي گويد " تقصير من نبود" 

برنده، به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد،

بازنده، از كنار مشكل گذشته،

و آن را حل نشده رها مي كند.

برنده، بيش ار بازنده كار انجام مي دهد،

و در انتها باز هم وقت دارد،

بازنده، هميشه « آنقدر گرفتار» است

. كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد. 

برنده، با جبران اشتباهش،

تاسف و پشيماني خود را نشان مي دهد،

بازنده، مي گويد « متاسفم» اما

در آينده اشتباه خود را تكرار ميكند.

برنده ، به افراد برتر از خود،احترام ميگذارد،

و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد

بازنده از افراد برتر از خود خشم و نفرت داشته

و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است.

 برنده ، گامهاي متعادلي بر مي دارد.

بازنده، دو نوع سرعت دارد

يا خيلي تند و يا خيلي كند

برنده ، پس از بيان نكته اصلي مورد نظرش

لب از سخن فرو مي بندد

بازنده، آنقدر به صحبت ادامه مي دهد

كه نكته اصلي را فراموش مي‌كند. 

برنده، ضعف هاي خود را به خدمت تواناييهايش مي‌گيرد.

 بازنده تواناييهاي خود را هدر مي دهد

زيرا كه آنها را در خدمت ضعف هاي خود

به كار مي گيرد.

Harris, Sydney. J

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٩/٢٥

 

کوهستان

كوهستان مي‌روياند

آنچه را كه دوست مي‌دارد

حتي كوير

نمي‌پذيرد آنچه نمي‌خواهد

 

ماهي به آب زنده است و

انسان به عشق.

آسمان بي‌ستاره مي‌ماند؟

روز بي‌خورشيد؟

هرگز. هرگز. هرگز...

 

 

نمي دونم اين نوشته‌ي زيبا كه برخلاف ظاهر جمع و جورش دنيايي از حرفاي ناگفته رو در سينه پنهون كرده،  از چه كسي است،  اما هربار با زمزمه كردنش كلي بالا و پايين مي‌شم... حقيقتا آدمي به عشق زنده است. حالا الزاما اين عشق نبايد تنها از نوع ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد و ويس و رامين باشه... اين عشق مي تونه در محبت قلبيت به مادرت، پدرت، خواهر و برادرت متجلي بشه...  مي تونه نه تنها در خدا،  كه حتي در ساير مخلوقات و آفريده‌هاي خالقت حتي به گل گلدون تو اتاقت كه هرروز با كلي مهر و محبت آبش مي دي يا گنجشك‌هاي باغچه‌ي خونت كه هر از گاهي كه فرصتي دست بده براشون خرده نان مي ريزي،  رنگ بگيره و معنا پيدا كنه... مهم اينكه طوري با دلت هم‌گام بشي كه ياد بگيره تنها خودش رو دوست نداشته باشه و از دوست داشتن اطرافيانش و جاي دادن مهر و محبتشون احساس رضايت و خرسندي كنه.

 

اما خيلي متاسفم از اينكه روز به روز داريم از اين حس زيبا دور مي شيم و براي خودمون دنيايي رو ساختيم كه عمده‌اش نفرت و كينه و خودخواهي است و مجالي براي خودنمايي و ارز اندام مهر و محبت و گذشت و ايثار نيست. متاسفم از اينكه به جايي رسيديم كه حتي قادر نيستيم فرزاندان خودمون رو كه از پوست و خون و استخون خودمون هستن تحمل كنيم...

 

چند روزي بود كه خبرش رو پي گيري مي‌كردم. اما در نهايت دعاهاي من و خيلي هاي ديگه كه با خوندن اين خبر دلشون به درد اومد و بي اختيار دستشون به سمت آسمون رفت افاقه نكرد و ديروز "پيمان" كوچولوي 35 روزه به دنبال آزار و شكنجه شديد جسماني و سوختگي به وسيله‌ي سيگار كه جاش بر سر انگشتان كوچولوو تن و بدنش بوده، به دليل شدت خونريزي مغزي از جانب پدر و مادر تني خودش،  چشم از اين دنياي مالامال از انسان‌هاي آدم نما مي‌بنده و به جمع قربانيان كودك آزار مي پيونده... فكر كنم كم كم عمر دوره‌اي كه درش پدر و مادر با رفتن خار گلي در دست دلبندشون، پاره‌ي تنشون، جامه برتن پاره مي كردن گذشته باشه و وارد سر آغاز برگي ديگه شده باشيم از هزار و يك فصل اين دنياي بي سر و ته كه حالا تو اين دوره پدر و مادر به جون ميراث‌هاي به جاي مانده از خودشون مي افتن و هر وقت كه اراده كنن حياتي رو كه بخشيده‌اند ازش مي گيرن...

 

خدا ختم به خير كنه آخر و عاقبت ما رو در اين دوره‌ي وحشت... آمين يا رب العالمين!

 

 

 

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي‌خواني،

زمستان است.

آواي محزون تو را كه در قفسي مي‌خواني،

از ميان هياهوي گوش خراش زاغان زشت و شاد

كه آسمان را سياه كرده‌اند مي شنوم

و تو نيز نغمه‌هاي غمگين مرا

كه از دور دست مي‌آيد مي‌شنوي

و مي‌داني كه در اين باغستان افسرده

كه در زير سم ستوران لشكر زمستاني پايمال گشته

و بر ويرانه‌هاي يخ بسته و خاموشش

كافور مرگ ريخته‌اند،

همچون تو مرغي هست كه در باغي دور دست مي‌خواند...

 

 

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي‌خواني،

زمستان است.

تو سرت را از لاي ميله‌هاي قفست بيرون ميار!

خاموش باش!

در كنج قفست آرام گير!

سرت را در زير بالت پنهان كن!

منقارت را در لاي پرهاي نرم و رنگينت فرو بر!

 

 

اي مرغك اسير!

كه در باغي دور دست مي‌خواني،

زمستان است.

اي پرستئي اسفندي!

بهار مرده است.

 

(دكتر شريعتي)

 

راستي از تك تك شما گل‌هاي هميشه بهارم ممنونم كه هر كدوم ،درست تو دوره‌اي كه شرايط روحي بدي داشتم، با اظهار لطف‌هاي كه از قلب‌هاي پاك و زلالتون نشات مي‌گرفت، تكه‌هايي از اين غم مبهم رو كه رو سينه سنگيني مي كرد به دوش كشيديد و باعث شديد كه بواسطه‌ي دعاهاي صميمانه و خاصانه‌تون  و به ياري و لطف خداي مهربونم، زودتر از اين حالت در بيام و بازهم بشم همون مسافر كوچولوي شاد و بازيگوشي كه هربار كه پا به خونه‌هاي پر مهرتون مي گذاره از ذوقش دوست داره از در و ديوارش بالابره و آسمون و ريسون رو به هم به بافه... دوست‌هاي گلم، خيلي قدر خودتون رو بدونيد. به خدا تو اين دوره زمونه ديگه كم پيدا ميشن انسان‌هايي كه بدون سود و منفعتي براي كسي تره خورد كنن.  چه برسه به اينكه نديده و نشناخته اون هم تو اين دنياي مجازي اينطور صميمانه در حق كسي محبت خرج كنن و اين چنين سخاوتمندانه باري از غمش رو بدوش بگيرن... باور كنيد همه تون رو از ته ته قلبم دوست دارم و خوشبختي و سعادت و شادكاميتونرو از خداي مهربون آرزومندم... الهي كه هرجاي اين گيتي پهناور كه هستيد هميشه‌ي خدا لب‌هاتون به خنده‌ةاي از ته دل آذين بسته شده باشه و تن و روانتون در صحت و سلامت و آرامش...

 

 

  

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٩/٦

 

 

 

 

"چاره"

 

اي دل بگو چه چاره كنم

كه در اين ديار غربت

كسي حرف تو را

هر چند واضح و بديح

درك نمي‌كند يا مي‌كند و

بدان اعتنا نمي‌كند

 

 

بگو چه چاره كنم

تا تو را از حصار تنهايي

غم و اندوه

ياس و نوميدي

رها سازم

و اين قفل سكوتت را

كه ديري است به

صندوقچه اسرارت

زده‌اي بشكنم

 

 

شايد باشد چشمي كه

حديث غصه‌هاي بي پايانت را

در ديدگانت بخواند

 

 

شايد باشد گوشي

كه طنين هق هق گريه‌ات را بشنود

و قلبي

كه از صداي بغض تو بلرزد

 

 

شايد باشد شانه‌اي

كه مهربانانه

سنگيني شكنجه‌هاي ناروايت را تحمل كند

 

شايد هنوز كسي مانده باشد كه

فرياد‌هاي بي صدايت را

ناله‌هاي نارسايت را

ضجه زدن‌هاي درونت را

به گوش همگان برساند

 

 

اي دل بگو

دوست داري جدار خانه‌ات را از سنگ كنم

تا هيچ ديده‌ي اشك آلودي درت اثر نكند؟

 

 

دوست داري رنگت را سياه كنم

تا مهر و محبت عشق و وفا درت نفوذ نكند؟

 

 

دوست داري خنجري ز فولاد

زنم بر دو ديده

تا تو شوي آزاد؟

 

 

اي دل بگو چه چاره كنم؟؟؟

 

 

 

دلم خيلي گرفته خيلي خيلي...

تو رو خدا ازم نپرسيد چرا كه خودمم براش دليل قانع كننده‌اي ندارم...

 

 

 

 

 

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت ،سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران

نگه جز پيش پا ديد نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است

و گر دست محبت سوي كسي يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون،

كه سرما سخت سوزان است...

 

 

مسيحاي جوانمرد مرو! اي ترسان پير پيرهن چركين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آي...

دَمَت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي، دربگشاي

منم من، ميهمان هرشبت، لولي وش مغموم!

منم من، سنگ تيپاخورده‌ي رنجور!

منم! دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور!

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم...

 

"مرحوم مهدي اخوان ثالث"

 

 

 

 

راستي اجازه بديد همين جا از تك تك شما دوستاي گلم از اينكه مدتي نبودم و به خونه‌هاي پر مهرتون سر نزدم معذرت بخوام. به خدا نكه فراموشتون كرده باشم نكه قدردان محبت و صفاي باطنيتون نباشم، نه به خدا، فقط مدتي كه بي حوصله‌ام...همين... و اگه مي بينيد نمي يام پيشتون تنها به اين خاطره كه دوست ندارم سر سري بيام و يه چند جمله‌اي كامنت اون هم بدون حضور قلبي براتون بگذارم... خودتون خوب مي دونيد كه تك  تكتون چقدر برام عزيز هستيد پس تو رو خدا غيبت‌هام رو به پاي بي معرفتيم نگذاريد باشه؟

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/۸/٢٤

 

آرام باش عزيز دل، آرام باش

 

 

 

 

آرام باش عزيز من آرام باش

 

حكايت درياست زندگی

 

گاهي هم فرو مي‌رويم، چشم‌هايمان را مي‌بنديم، همه جا تاريكي ست.

 

گاهي  بالائيم، برق و بوي نمك، درخشش آب‌ها، طراوت و شادماني.

 

آرام باش عزيز من، آرام باش...

 

 

 

 

 

دوباره سر از آب بيرون مي‌كشيم

 

و تلالو آفتاب را مي‌بينيم

 

كه اين دفعه درست از جايي كه تو دوست داری

 

ظاهر مي‌شود.

 

 

 

(شمس لنگرودي)

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/۸/۱٢

 

غم نان!

 

 

 

- آخه بي انصاف يكم قدمات رو آروم كن كه من هم به پات برسم... فرشت‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌هه با توام دختر!!!

* واي‌ِي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي چي از جونم مي‌خواي امير.... دست از سرم بردار...بهت گفتم كه من جواب آخرم و بهشون گفتم الان دارم از خونه‌ي حاجي اينا مي يام... به مادرش گفتم كه برا تموم كردن قضيه عيد فطر بيان خونمون ...

- فرشته تو پاك ديونه شدي به خدا... آخه ديووونه چرا با آينده‌ات، زندگيت، سعادتت بازي مي‌كني و دستي دستي خودت رو مي‌خواي سياه بخت كني؟  خودت خوب مي‌دوني چه برو رويي داري...كل دختراي محل و فاميل حسرت زيبايي تو رو مي‌خورن و كل پسراش حاضرن دار و ندارشون رو بدن كه تو تنها يه نگاه محبت آميز بهشون بندازي اون وقت تو مي‌خواي زن كسي بشي كه سن آقا جون رو داره و به  جز اون دو تا زني  كه عقده شون كرده‏ هزار و يكي صيغه داره؟؟ چرا حاليت نيست دختر با موقعيتي كه تو داري اگه يكم فقط يكم صبر كني دكتر و مهندس روت دست مي‌گذارن...

* صبر كنم كه چي بشه؟؟؟...  كه عزيز گوشه‌ي اتاق از مريضي و نداري جلوي چشمامون پر پر بشه و بره پيش آقا خدا بيامرز؟ مثل اينكه پاك يادت رفته كه دكترا گفتن اگه ظرف دو سه هفته آينده عزيز رو بستريش نكنيم ديگه اميدي به بهبودش نيست، امير مي فهمي چي مي‌گم؟؟؟

- آره مي‌فهمم، مي‌فهمم اما آخه به چه قيمتي دختر؟؟؟ اصلا ببينم به سعيد چي مي‌خواي ب‌گي؟ مگه نه اينكه از بچه گي نافه شما دوتا رو بهم بريدن و خاله سال‌هاست كه تو رو به چشم عروسش مي‌بينه... خودت خوب مي‌دوني سعيد چقدر دوست داره و هروقت حرفي مي‌زنه كه مي‌خواد حقانيتش رو به رخ ديگرون بكشه جون تو رو قسم مي‌خوره.

* اَه‌ه‌‌ه‌‌ه‌ه‌‌ه‌ه‌ه بس كن امير، من نه به سعيد نه به خاله هيچ كدوم قولي ندادم كه حالا بخوام بهشون جواب پس بدم پس توهم لطفا با اين حرفات بيشتر از اين آزارم نده و بگذار به درد خودم بميرم ... سعيدهم تا 2 سال ديگه دانشگاهش رو تموم مي‌كنه و همين كه دفتر وكالتش رو بزنه هزارتا موقعيت مناسب براش پيش مي‌ياد و خيلي زود همه چيز رو فراموش مي‌كنه...

 

 

 

آهي از دل مي‌كشه و درحالي كه سعي مي‌كنه در تير راس نگاه امير نباشه به آرومي با گوشه‌ي چادراشكش رو پاك مي‌كنه...  

 

*  بيا در رو باز كن من كليدم رو خونه جا گذاشتم...

- خيلي خوب چادرت رو بگير اون سمت كه در رو باز كنم ... برو تو، اما يه دقيقه گوش كن ببين چي‌ميگم... فرشته تا حالا نمي‌خواستم چيزي بهت بگم اما حالا كه به هيچ صراطي مستقيم نيستي و از خر شيطون نمي‌ياي پايين وادارم مي‌كني چيزهايي رو به زبون بيارم كه هيچ دوست نداشتم افشاشون كنم ... خوب گوش كن چي مي‌گم بهت... من چيزهايي از حاجي شنيدم و ديدم كه مطمئنم كه تو اگه تنها يه گوشه از اون رو بدوني آناً حرفت رو پس مي‌گيري و قيد حاجي رو كامل مي‌زني... مي‌فهمي چي مي‌گم؟؟؟

 

هنوز پاگرد رو كامل نگذشتن كه چشم هردوشون برروي دوتا گوسفند فربه‌اي كه دم حوض به ميله بسته شدن و در حال خوردن سبزي هايي هستن كه جلو روشونه، مي‌مونه... هنوز علت وجود اين گوسفنها رو تو حياط پيدا نكردن كه علي كوچولو بايه سه چرخه جلو روشون در حالي كه يه بند بوغ مي‌زنه جلو روشون سبز مي‌شه

آبجي برو كنار والله زير ميشي‌هاا بيب بيب ...

* علي؟ اينا چين و اينجا چي‌كار مي‌كنن؟ كي آودتشون؟

 

+ آبجي همشون مال خودمونه همشون رو حاج اكبر همين چند دقيقه پيش برامون آورد... مي‌گفت مادرش زنگ زده و گفته كه تو موافقت كردي كه زنش بشي و اون هم اومده بود عيادت...تازشم آبجي به جز اسباب بازيهايي كه براي من و فايزه آورده يه عالمه با خودش برنج و قندو شكر و ميوه آورده...راستي داداشي گفت اين بسته هم مال تو... آبجي حتي براي تو هم يه چيزي اورده... نمي دونم چيه اخه عزيز نذاشت بازش كنم اما جعبه‌اش خيلي خوشگل بود... آبجي؟ ميري از عزيز بگيري بازش كني من ببينم؟

 

* عزيز كجاست؟

+ تو اتاق تو رختخوابش.. نمي‌دونم چرا از وقتي حاجي اومد و رفت داره گريه مي‌كنه...آبجي؟ نكنه چون حاجي براي عزيز هيچي نياورده دل عزيز شكسته و داره گريه مي‌كنه... اما پس چرا وقتي ماشينم و دادم به عزيز و بهش گفتم اين مال خود خودت بازم گريه مي كرد ؟؟؟  

 

* نمي دونم، نمي‌دونم لابد عزيز ماشين دوست نداره حالا ديگه برو تو اتاق به فايزه بگو كتري رو بگذاره روي گاز تا ما هم بياييم، باشه؟؟؟

+ باشه آبجي...

           

 *خوب امير نگفتي از حاجي چي ديدي؟

 

در حالي كه اسكناس‌هاي  هزاري رو از داخل بسته در مي‌ياره بيرون بدون اينكه به چشماي فرشته نگاه كنه به آرومي ج.اب مي‌ده:

- هيچي فراموش كن چي گفتم. چيز مهمي نبود... راستي گفتي قرار كي كار رو يكسره كنيد؟؟؟

 

 

 

  

از دستهاي گرم تو

 

كودكان توامان آغوش خويش

 

سخن ها مي توانم گفت

 

غم نان اگر بگذارد

 

 

 

 

چشمه ساري در دل و

آبشاري در كف،

آفتابي در نگاه و

فرشته اي در پيراهن

از انساني كه توئي

قصه ها مي توانم كرد

 

غم نان اگر بگذارد

 

(شاملو)

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/۸/٦

 

 

 

 

اي جوان!

تو مي داني و همه می دانند که زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من

از آوردن برق اميدي در نگاه من

از برانگيختن موج شعفي در دل من عاجز است...

تو مي داني و همه مي دانند که شکنجه ديدن بخاطر تو

زنداني کشيدن بخاطر تو و رنج بردن به پاي تو

تنها لذت بزرگ زندگي من است...

از شادي توست که من مي خندم. از اميد رهايي تست که برق اميد در چشمان خسته ام مي درخشد و از خوشبختي توست که هواي پاک سعادت را در ريه هايم احساس مي کنم.

نمي توانم خوب حرف بزنم. نيروي شگفتي را که در زير اين کلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان کرده ام درياب، درياب...

من تو را دوست دارم ، همه زندگيم و همه روزها و همه شبهاي زندگيم هر لحظه از زندگي ام بر اين دوستي شهادت مي دهند. شاهد بوده اند و شاهد هستند آزادي تو، مذهب من است.خوشبختي تو عشق من است. آينده ي تو تنها آرزوي من است.

 

استاد شهيد، دکتر علی شريعتی

 

اين متن رو دو سه سال پيش وقتی با الميرا، رفته بودیم کتابخونه ی حسينيه ارشاد، قاب شده برروی ديوارش ديدیم و هر دو يادداشتش کردیم. اينقدر اين متن رو دوست دارم  كه حيف اومد اينجا نگذارمش، خدا كنه شما هم از خوندنش لذت ببريد...

 

 

  

راستش امشب عجيب دلم براتون تنگ شد و از اونجايي كه اين چند روزه يكم كمتر خونه آفتابي بودم،  يا اگرهم بودم اينقدر كار نيمه تموم داشتم كه فرصت نمي شد درست و حسابي بيام نت تا به خونهها‌ي پر مهرتون سر بزنم و از سلامتي تك تكتون مطمين بشم اين بود كه گفتم حالا كه فرصت كمي دارم و تا سپيده‌ي صبح چيزي نمونده همين جا يكم با شمادوستاي نازنينم صحبت كنم بلكه از اين دلتنگيم كمي كاسته بشه ...

 

اول از هر چيز از صميم قلبم و با تمومي وجودم از همه‌ي شما گل‌هاي مهربونم ممنونم  كه به خاطر سلامتي دايي و شفاي دوبارش با اون دل‌هاي درياييتون تو اين ماه عزيز دعا كرديد... حالا ديگه ايمان دارم كه به خاطر دل‌هاي پاك و زلال شماهم كه شده دايي صحيح و سالم به آغوش خانواده‌اش بر مي‌گرده و در كنار گل‌هاي زندگيش، علي و امير، زندگي نو و تازه‌اي رو شروع مي‌كنه...

 

يه معذرت خواهي خيلي خيلي بزرگ هم از تك تك دوستاي نازنينم (از آرزوي گلم، يلدا خانمي نازنينم، از محمد شيطون و عزيزم، از هم‌چتري بامرامم، از پسر خوب و مهربونم و هادی جان ) دارم كه تو اين دو هفته‌ي اخير با نهايت محبتي كه به بنده‌ي حقير داشتن، حتي بدون اين كه صداش رو در بيارن، من و شرمنده كردن و لينك وبم رو تو وبلاگ‌هاي فوق العاده زيباشون گذاشتن، اما من متاسفانه بخاطر مشكلي كه اخيراً تو صفحه‌ي ويرايش وبلاگم بوجود اومده، هنوز نتونستم كه تنها ذره‌اي از اقيانوس بي منتهاي لطفشون رو جبران كنم و لينك‌هاي قشنگشون رو زينت بخش كلبة‌ي محقرم كنم.. اما قول مي‌دم در اولين فرصت كه امكانش مهيا شد، از شرمندگي‌تون در بيام... واقعا خيلي در حقم لطف داشتيد كه اين چنين بزرگوارانه و فروتنانه من رو هم به جمع دوستاي گلتون راه داديد كه براي من سعادتي بس بزرگ و افتخاري بس عظيمه. الهي قربونتون برم كه اين همه بهم لطف داريد.

 

يه تشكر خيلي خيلي ويژه و مخصوص هم از خواهرهاي گلم، آبجي نرگس مهربون و مليكاي نازنينم  و ساقي كوچولوي ناز و شيرين زبونم دارم كه از وقتي با من پيمان خواهري رو از همون اولين شب ماه رمضون تو آسمون‌ها بستن، به خدا قسم كه روزهام يه رنگ و بوي تازه‌اي گرفته و شب‌هام جلاي ديگه‌اي... گل‌هاي هميشه بهارم، عزيزاي دلم، ازتون بي‌نهايت ممنونم كه هميشه با حضور گرم و صميميتون با اون قاصدك‌هاي مالامال از عشق و محبت‌تون، دنياي از شادي و شوق رو بهم هديه مي‌ديد و نوري از اميد رو در دلم زنده مي‌كنيد... آبجي‌هاي گلم به خدا كه خيلي خيلي خيلي دوستون دارم و اين لحظه كه دارم اين ‌ها رو مي‌نويسم به وسعت كهكشون‌ها دلم براتون تنگ شده... از همين جا، با وجود فرسنگ‌ها فرسنگ فاصله، روي ماه هر 3 تون رو عاشقانه  مي‌بوسم و براتون از خداي مهربونم هر چيز رو بهترينش رو براتون مي‌خوام... مي‌دونم كه الان تو خواب نازيد و خواب‌هاي خوشگل خوشگلي مي‌بينيد،

 

از داداش ايوب گل گل گلم و محمود و حامد و علي نازنينم و همين طور بابي و دايي و ليلي جان،  هم به خاطر تك تك محبت‌هايي كه هميشه در حقم داشتن و دارن تشكر مي‌كنم و دستهاي پر مهرشون رو به گرمي مي‌فشارم و براشون آرزوي سعادت دارم...

 

طوفان جان، دوست نازنين و مهربونم، از صميم قلبم ازت ممنونم كه، حتي تو بحراني‌ترين لحظاتي كه داشتي و درحالي كه با مشكلات و دلتنگي‌هاي خودت دست و پنجه نرم مي‌كردي، اما تنهام نگذاشتي و من رو همواره از درياي محبتت بهره‌مند كردي و برام بهتري‌ها رو خواستي... اميدوارم روزي برسه كه تو هم مثل داداش ايوبِ گل من كه بعد تحمل دوره‌هاي سخت و جانفرساي فراق و هجران، بلاخره يوسف گم گشته‌اش رو پيدا كرد و تو هم به اميد خدا در كنار نگارت، هماي سعادت رو به آغوش بكشي و يه روزي كه انشالله خيلي هم دور نيست بياي اينجا و بهم‌مون وصال يارت رو بشارت بدي و دل‌هامون رو شاد كني...

 

دوست خوزستاني من، علي جانِ گل و نازنين‌ِ من، از شماهم به اندازه‌ي تمومي شقايق‌هاي دنيا ممنونم كه با وجودي كه وبلاگ نداري كه بيام و محبت‌هات رو جبران كنم اما يه طرفِ، هميشه با حضور گرم و صميميت، حرف‌هاي نغز و پخته‌ات، دلگرمم كردي و چيز‌هاي زيادي يادم داداي كه تا عمر دارم من رو مديون شما هستم.

 

اما در آخر مي‌خوام يه خبر خوبي بدم كه لااقل براي خودم دنيايي از ذوق و شوق رو بهمراه داشت...

نازنين‌هاي من، ديشب متين و سناي گل من، از وب "مسافران آسمان" افتخار همكاري و هم جواري شدن با دل‌هاي درياييشون رو تو وب فوق‌العاده نازشون كه هميشه دوستش داشتم، رو بهم دادند كه بي‌اغراق مي‌گم بعد از پيمان خواهري من و نرگس و مليكا و ساقي جون، زيباترين و خوشحال كننده‌ترين هديه‌اي بود كه تو اين ماه عزيز از خدا گرفتم... من از اين به بعد به اتفاق برادر بزرگوارم متين و سناي عزيزم اون جاهم مطلب مي‌نويسم و مي‌گذارم كه اميدوارم به خاطر آشنا شدن با متين و سناي گل من هم كه شده حتما اون‌جا هم بياين و همين‌طور كه هميشه به گرمي من رو به خونه‌هاي پر از مهر و صفاتون راه داديد  ما سه تا رو هم تو محفل صميمي‌تون بپذيريد و ما رو از نظرهاي قشنگتون بي‌بهره نگذاريد، باشه؟

خوب ديگه چيزي به سحر نمونده ديگه من كم كم رفع زحمت كنم... گل‌هاي نازنينم، دوستاي ناز و مهربونم از تك تكتون ممنونم كه امشب تو اين لحظات زيبا همراهم بوديد... واي كه چه شب خوبي رو در كنار گل‌هاي برگزيده خدا داشتم و چقدر از اين مصاحبت لذت بردم... خداي گلم از تو هم خيلي خيلي ممنونم كه هيچ وقت تنهام نگذاشتي. الهي قربونت برم كه با وجود اين همه گناهي كه ازم سر مي‌زنه اونها رو به روم نمي‌ياري و بازم دوستم داري و هنوزم صدام رو مي‌شنوي  ...عزيزاي من، الهي كه هر كجاي اين گيتي پهناور كه هستيد هميشه دلهاتون شاد شاد تنتون سلامت و گل‌هاي لبخند مهمون هميشگي لبهاتون باشه...

از صميم قلب دوستون دارم و به دوستي با تك تكتون افتخار مي‌كنم.

 

                           

                           

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/۸/۱

 

همه جا پاييز، همه جا غروب!

 

 

       بيشتر از 3 دقيقه است كه پشت رل انتظار سبز شدن چراغ راهنمايي رو مي‌كشه. به ساعتش نگاهي مي ندازه... تا 1 ساعت ديگه مهشيد ميرسه وين. بعد از يكماه دوري تنها تونسته بود چند ساعت ببينتش... اما بازهم محكوم به تحمل اين دوره‌ي خسته كننده بود، اما خوب چاره‌اي نداشت. آخه هيچ كس تو شركت شايسته‌تر و قابل اعتمادتر از مهشيد نبود كه بتونه به خوبي از عهدي راست و ريست كردن كارها و عقد اون قرار داد مهم با اتريشي‌ها بر بياد... الان 8 سالي مي شد كه باهم زير يك سقف شب‌هاشون رو به صبح و صبح ها رو به شب مي‌رسوندن. هنوز هم عاشقانه همديگر رو دوست داشتن و به وجود هم مي‌باليدن..تا قبل اين سفر كاري يك‌ماه كه به اجبار بهشون تحميل شده بود به ياد نداشت حتي يكروز از هم دور باشن...با خودش فكر كرده بود اين بار كه مهشيد بياد ديگه به هيچ قيمتي حاضر نمي شه كه يه بار ديگه دوريش و تحمل كنه و بزاره كه بازهم اون رو با اين لحظات جانفرساي فراق و هجرش تنها بگذاره، اما خوب صحبت از هزار تومن، صد هزار تومن، يك ميليون تومن نبود. بحث سر صدها ميليون پول بود... پس به ناچار بازهم تسليم شد...

       چقدر درخت‌هاي سر به فلك كشيده‌ي خيابون وليعصر رو دوست داشت. چه غروب‌ها كه هر دو قدم زنان از شركت تا پل تجريش كه پياده نرفته بودن و مثل بچه‌ها حتي تو روزهاي سرد پاييزي كه از سرما تنت  مُرمُر مي‌شه، بستني قيفي نگرفته بودن و بي توجه نسبت به نگا‌هاي سوال انگيز رهگذر‌ها با لذت تمام اون رو تا ذره‌ي آخرش نخورده بودن و كلي نخنديده بودن...

       مي خواست امروز و بي خيال شركت بشه و يكراست بره خونه و بعد گرفتن يه دوش گرم تنها روي تخت دراز بكشه و  به افكار درهم و برهمش مجالي براي مرتب و منظم شدن بده، حتي تا قبل اينكه با مهشيد بره فرودگاه با منشي شركت هماهنگ كرده بود كه در نبودش امور رو چطور رتق و فتق بده، پس جايي براي نگراني نمي‌موند... اما چرا سر آخرين پيچ فرمون ماشين رو به سمت شركت چرخونده بود خودشم درست نمي‌دونست... شايد اين دلتنگ شدن براي آخرين نوشته‌هاي خودش بود كه روي ميزش جا گذاشته بود و دوست داشت تو اين لحظات نگاهي بهشون بندازه...

       با باز شدن ناگهاني در و ظاهر شدن مدير عامل در آستانه‌ي اتاق، منشي كه پيداست ساعت‌ها رو صندلي مدير عامل جا خشك كرده و غرق در مطالعه‌ي كاغذهاي ولو شده روي ميزه، تكوني شديد مي‌خوره و از جاش بلند مي شه و در حالي كه با رئيس چشم تو چشم شده از اينكه بدون اجازه وارد اتاقش شده معذرت مي‌خواد و مي‌خواد بره بيرون كه مدير عامل با حركت دست اون رو از رفتن باز مي‌داره... مدت‌ها بود كه استخدامش كرده بود اما بار اولي بود كه داشت اون رو با مهشيد مقايسه مي‌كرد، انگار بار اولي بود كه داره مي‌بينتش... صورت گرد و پوست روشنش و اون چشم‌هاي ميشيش كه با مهارت تمام آرايش شده بود، با صورت كشيده و پوست سبزه و چشماي درشت و سياه مهشيد زمين تا آسمون فرق داشت... به سمت در نيمه باز اتاق خيز بر مي داره و به آرومي اون رو مي‌بنده  و بعد صندليش رو روبه روي زن منشي تنظيم مي‌كنه و در حالي كه دستش رو زير چونه‌اش مي‌گذاره و اون رو به ميز تكيه مي‌ده تو چشماي ميشيش خيره مي شه و مي‌گه: خوب نظرت رو در مورد نوشته‌هام نگفتي؟ اين‌هاي كه داشتي مي‌خوندي چطور بودن؟ زن منشي برقي تو چشماش مي‌جهه و با خنده‌اي پر رمز و راز پاسخ مي‌ده: اين‌ها هم قشنگ بودن، مثل هميشه، اما نه به سليسي و رواني متني كه چند وقت پيش نوشته بودي...

 

 

ياري اندركس نمي‌بينم ياران را چه شد

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست

خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

كس نمي‌گويد كه ياري داشت حقّ دوستي

حق شناسان‌را چه حال افتاد ياران‌ را چه شد

لعلي از كان مروّت بر نيامد سال‌هاست

تابش خورشيد و سعي باد و بارن را چه شد...

(حافظ)

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٧/٢٤

 

حلول ماه مبارک رمضان بر عاشقان خجسته باد!

                                                مژده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد        

هُدهُد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

 

بر كش اي مرغ سحر نغمه‌ي داوودي باز        

كه سليمان گل از باد هوا باز آمد

 

عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن        

تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد

 

مردمي كرد و كرم لطف خدا داد به من        

كان بُت ماه رخ از راه وفا باز آمد

 

گرچه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست       

 لطف او بين كه به لطف از در ما باز آمد

 

 

 

دوستاي گلم، بي‌نهايت خوشحالم از اينكه امسال هم خداي مهربونِمون اين سعادت رو نصيبِ تك تكِمون كرد كه بتونيم بار ديگه مهمون خونه‌اش بشيم و از سر خوانِش، هر كدوم فراخور ظرفيتمون، چيزي بر داريم و از وجود زلال و بي‌همتاش، از حضور گرم و صميميش بهره‌مند بشيم... خيلي خوشحالم كه از طريق اين وبلاگ، دوستاي فوق العاده خوب و مهربون و  پاك دلي پيدا كردم كه امسال ماه رمضون رو باهاشون سپري خواهم كرد و از نور وجودي تك تكشون مستفيذ خواهم شد...

بچه‌ها من واقعا خيلي خوشحالم كه امسال با شماهام... بياين قول بديم كه همديگر و سر سفره‌ي سحر و افطار، يعني تو اون لحظات نابي كه خدا مي ياد پيش وازمون تا به مهمون‌هاش خير مقدم بگه، همديگر و فراموش نكنيم و دعاهاي خيرمون رو بهم هديه كنيم...

واي هيچ وقت يادم نمي‌ره آخرين روز از ماه رمضون سال 80 بود. و كاملا اتفاقي اون آخرين روز جمع بهترين دوستاي من، از دوران دبستان و راهنمايي تا دبيرستان، دركنارم جمع بودند و همه‌گي تو دانشگاه دورهم بوديم. نمي‌دونم دقيقا چي شده بود و ما درگير چه كاري بوديم كه بدون اينكه بساط آخرين افطار ماه رمضون رو جور كنيم، مدام در حركت و تكاپو بوديم همش از ساختون قديمي مجبور بوديم بريم ساختمون جديد. خلاصه تو گير و دار اين رفت و آمد‌هاي پي در پي بوديم كه يه آن به خودمون اومديم و ديديم صداي الله اكبر اذان مغرب از بلنگوي دانشگاه فضاي كل حياط رو كه جز ما 5 نفر كسِ ديگه‌اي هم نبود رو شكست... يادمه رو به دوستام كردم و با يه غمي (آخه من هميشه وقتي آخرين روزهاي ماه رمضون كه مي‌رسه از اينكه باز نتونستم تو اين ماه دلم رو صاف كنم كلي غصه مي‌خورم)  گفتم:  بچه‌ها اين آخرين روزي كه تو اين ماه عزيز داريم مي‌ريم سر سفره‌ي خدا، آخرين روزي كه خدا رو شايد بهتر و نزديكتر از روز‌هاي ديگه لمسش كنيم، بياين براي به دقيقه هم كه شده تو اين لحظات قشنگ چشمامون رو ببنديم و از ته ته ته قلبمون هرچي كه از خدا مي‌خوايم و تو دلمون بگيم... واي هنوز كه هنوز شيريني ياد اون آخرين روز، اون آخرين دعاهاي ناب تو اون لحظه‌ي ناب از ماه رمضون زير دندونامه، واقعا نمي‌تونم تو غالب واژه‌ها اون حسي رو كه اون لحظه بهش رسيدم رو ترسيم كنم... واي خداي من، 5 نفري دايره‌وار تو حياط وايساديم چشمامون رو بستيم دست‌هامون و بسمتت گره كرديم و اجازه داديم براي لحظاتي هر چند كوتاه تنها دل‌هامون باهات حرف بزنن و تو هم چقدر قشنگ شنيدي و حضور پررنگت رو تو اون لحظات به تك تكمون ثابت كردي...

خداي خوبم، خداي مهربونم، خداي گله، ازت ممنونم كه يكباره ديگه من رو هم به محفل گرم و عاشقانه‌ات دعوت كردي... خدايا كمكم كن كه امسال رو لاقل وقتي ماه رمضون تموم مي شه شرمنده‌ات نشم و حسرت لحظاتي رو كه از دست دادم و نخورم، باشه گلم؟؟؟

 

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

عالم پير دگرباره جوان خواهد شد

 

ارغوان جام عقيقي بسمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

 

اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل

تا سرا پرده‌ي گل نعره زنان خواهد شد

 

ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد

از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد

 

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

كه بباغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد

(حافظ)

 

دوست‌هاي گلم، يكي از دوستان من كه اينقدر براي من عزيزن كه واقعا جاي دايي واقعيم رو برام پر كردن، مدتي سلامتيشون در معرض خطر جدي و الان چند روزي هست كه براي مداوا رفتن خارج از ايران، مي‌خواستم ازتون خواهش كنم با اون دل‌هاي پاك و درياييتون تو اين شب و روز‌هاي عزيز براي سلامتي دوباره‌شون دعا كنيد و شفاشو از خدا بخواين. پيشاپيش از لطف و مهربوني تك تكتون ممنونم. الهي كه شما هم هر آرزويي كه در دل دارين به حق همين ماه عزيز برآورده بشه... خيلي خيلي دوستون دارم و براي تك تكتون بهترين‌ها رو از خداي منان خواستارم. دوستاي گلم خواهشا اين يك ماه رو حسابي به تغذيتون برسيد و حتما چيز‌هاي مقوي و انرژي زا رو به برنامه‌ي غاييتون اضافه كنيد... از همتون التماس دعا دارم.

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٧/۱٩

 

رياضت!

 

 

 

 

 

 

خيلي سخته

از پرستو، پر پرواز رو گرفتن

از بلبل، نغمه‌ي آواز رو گرفتن

از ماهی، آب دريا رو گرفتن

از بهار، سبزه و نم نم بارون رو گرفتن

 

خيلي سخته

از رهايي، با دست‌هاي بسته ياد كردن

از آزادي، در اوج اسارت بيداد كردن

از آشنايي، در شهری غريب، ترانه گفتن

 

خيلي سخته...

 

 

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٧/۱۳

 

:::حس نهی شده!:::

 

 

 

اي غايب از نظر به خدا مي‌سپارمت

جانم به سوختي و بدل دوست مي دارمت

تا دامنِ كفن نكشم زير پاي خاك

باور مكن كه دست ز دامن بدارمت

(حافظ) 

 

       شايد يك ‌ساعتي مي‌شد كه كنار پنجره‌ي اتاقش ايستاده بود و تنها ريزش برف‌هاي سفيد رو، بروي سنگ فرش حياط و شاخه‌هاي درخت خرمالو دنبال مي‌كرد... چه روزها كه با اومدن برف و نشستن تنها چند لايه نازك برف با ذوق و شوق كه نپريده بود تو حياط و بعد اينكه آدمك برفيش رو ساخته بود با خوشحالي و غرور مامان رو صدا نكرده بود كه شاهكارش رو ببينه...آخ كه چقدر دلش مي‌خواست به همون روزهاي زيبا و بي‌آلايش دوران كودكي برگرده و فارغ از دنياي آدم بزرگ‌ها و قيل و قالش، حتي براي چند لحظه از صميم قلب بخنده...

       آسمون هم مثل آسمون دلِ بي‌قرارش، حسابي ابري و مه آلود بود با اين تفاوت كه آسمون با باريدن برف داشت دلش رو سبك مي‌كرد ودخترِ غمگين حالا ديگه مدت‌ها بود،  كه حتي تو خلوت و انزواي خودش هم نتونسته بود بباره چه برسه به الان كه هر آن ممكن بود مادرش حتي بدون زدن ضربه‌اي به در، وارد اتاقش بشه و با ديدن چشم‌هاي ترش، به راز درونش كه سال‌هاست نه تنها ازمادر كه حتي از اوني كه بايد بدونه، هموني كه سرچشمه و منشا تك تك غم‌ها و آه‌هاي پي در پيشِ پنهون نگه داشته پي ببره... از بچه‌گي با اعمال و رفتار و حرف و حديث‌هاي مختلف، حتي  نقل حكايت‌هاي جور واجور، اين‌طور تو گوشش پركرده بودن كه يه دختر به صرف دختر بودنش هيچ وقت نيايد تو ابراز مهر و محبتِ درونيش به يك پسر يا مرد نامحرم پيش قدم باشه و هميشه مي‌بايست صبر كنه تا اول طرف مقابل بياد جلو و اون ابتدا بهش ابراز علاقه كنه... حالا اگه اون طرف تو باغ نباشه ، دختر بايد اين محبت و اين عشق رو كه هربار با ديدن بيشتر و بيشتر در درونش شعله ور مي‌شه رو سركوب كنه....

       در ظاهر نگاهش به پوشش نرم و نازك برف روي سنگفرش زمينه اما در باطن به روزهاي شيرين اما  دور گذشته پرواز مي‌كنه و به ياد مي‌ياره  روزي رو كه توي اتوبوس، موقع پياده شدن،  نگاهش به روي چهره‌ي معصوم و چشمون پر شرم و حياش، براي لحظه‌اي هر چند كوتاه مدت، ثابت موند و قلبش بدون دليلِ موجه‌اي پس لرزه‌اي كرد كه حتي براي خودش هم اين لرزش و اين حس شگفت انگيز بود... به ياد آورد كه چطور يه هفته بعد اون ماجرا با ديدن صاحب اون چشماي سياه معصوم  تو حياط دانشگاهشون چطور از تعجب بر جاش ميخكوب شده بود  و تازه  بعد اينكه تونسته بود تمركزي بر افكارش كه تنها با يه ديدن اين‌جور آشفته و پريشون شده بود ، بده با ذوق و شوري وصف نشدني فهميد كه اون هم دانشجوي دانشكده‌ي خودشِ... و از همون روز شيرين و به ياد موندني بود كه لحظه‌هاي بي‌تابيش شروع شده بود و روز به روز اون حس دروني نهي شده در درونش پررنگ و پررنگ‌تر شده بود و لحظه به لحظه اون رو مثل شمع ذوب ‌كرده بود.... همون حس نهي شده بود كه حالا بهش چشوني رو پيشكش كرده بود كه با اون چشما دنيايي وراي اين دنياي كه تا ديروز مي‌تونست ببينه رو مي ديد، حالا ديگه روزها رنگ و بوي ديگه‌اي داشتن و برگ‌ها هم سبزتر و شاداب‌تر از هميشه جلوه مي‌كردند. حتی پرتوهاي آفتاب هم، گرم و نوراني‌تر از سابق به نظر مي‌رسيدند... آره از همون روز بود كه كم كم شبها، بالش زير سرش تنها مونس و شاهد هق هق‌هاي شبانش شد و خلوت و تاريكي شب تنها محرم راز و نياز و مناجات‌هاي عاشقانه‌اش با خدا... ولي خيلي زمان برد تا برسه به اين باور كه دنيا و بازي‌هاش هميشه اون‌جور كه دل ما تمناش رو داره رقم زده نمي شه و روزگار خيلي بي‌وفاتر از اين حرف‌هاست...

       دو روز ديگه دخترِ غمگين، قرار بود مثل همه‌ي دخترها و پسرها كه بلاخره دير يا زود اين مرحله رو طي مي‌كنند زندگي مشتركش رو با همسفرش شروع كنه، اما چطور مي‌تونست روح و جسمش رو به كسي پيش كش كنه كه صاحب قلبش نبود... در حالي كه دستاش رو به چشماش نزديك مي‌كرد تا قطرات اشك رو كه حالا مثل ابر بهاري شروع به باريدن كرده رو از پهنای صورتش پاك كنه،  با خودش عهد مي‌بنده كه با دخترش كاري رو نكنه كه مادرش، خانواده‌اش، جامعه‌اش در حق اون كردن...

 

 

 

 

يارب چه زلال چشمه ايست، اشك
بي غل و غش
آكنده از عشق و صفا
بغض و اندوه

چه شبنم درشتي است كه از
اعماق دل سوخته اي جوانه مي زند
گل مي دهد و شكوفا مي شود.

چه نماد با شكوهي است
از خروش امواج دل
از طغيان احساس درون
از درد جانكاه وجود
از لبريز شدن كاسه صبر
از شوق رسيدن به وصال

چه زبان گويايي است
گويا تر از گرما و سرما
آوا و نوا
حتي زبان مادري.

چه گرانبها دٍرًََِي است
كه ناگاه
از عمق آبي درياي بي كران دل
بيرون مي جهد
و راز نهان را
به يكباره
فاش مي كند.

چه فرياد بي صدايي است
كز بي وفاييها
جفاها و محنتها
داد غم دارد.

و چه صداقت آشكاري دارد
آن هنگامه
كه چون رود روان است.

اما
افسوس و صد افسوس
كه راز اين
الماس ثمين را
آنكه بايد
در نمي يابد

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٧/٩

 

محبت

 

من نميدانم

 

-و همين درد مرا سخت مي‌آزارد-

 

كه چرا انسان، اين دانا،

 

اين پيغمبر،

 

در تكاپوهايش

 

- چيزي از معجزه آن سوتر-

 

ره نبرده است به اعجاز محبت.

 

چه دليلي دارد؟

 

چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است؟

 

و نمي‌داند در يك لبخند،

 

چه شگفتي هايي پنهان است!

 

 

 

       برای بسياری، خورشيد، اين گوله‌ی آتشين، اين مظهر مهر و دوستی، بديهی‌ترين و شايد پيش پا افتاده‌ترين شئی ممکن در جهان باشد، که تنها و تنها به دليل گذشت و ايثار بی‌منتهايش و حضور هميشه مهربانش، لطف‌های بی‌شمارش از ياد‌ها رفته باشد... اما او هر روزه کاری فوق العاده انجام می‌دهد. چيزی از معجزه آن سوتر... او هر روز صبح که ديده از خواب می‌گشايیم روشنايی و آذر را مهربانانه، حتی بدون کوچکترين چشم داشت، به ما می‌بخشد و دلاورانه تنها برای ديدن ما، با ابرها می‌جنگد، تا طلوع نور و سپيده‌دمان را به ما بشارت دهد... پس چرا به سانِ خورشيد، اين چنين سخاوتمند نباشيم  و گرمای وجودمان را، دريای بی انتهای محبت‌مان را با ديگران قسمت نکنيم؟ چرا از آن دسته انسان‌هايی نباشيم که همواره نور و روشنايی را به ديگران پيشکش می‌کنند و نه آنان که هر چيز روشن را خاموش؟؟؟  

 

 

 

 

من بر آنم كه درين دنيا

 

خوب بودن- به خدا- سهلترين كار است.

 

و نمي دانم،

 

كه چرا، انسان،

 

تا اين حد،

 

با خوبي

 

بيگانه است.

 

و همين درد مرا سخت مي‌آزارد!

 

(فريدون مشيری)

 

 

 

       امروز صبح بده اينکه متن بالا رو فرستادم و به خاطر انجام کاری رفتم بيرون، يه دفعه باديدن چراغ‌های رنگارنگی که رو سر درِ اکثر مغازه‌ها و خيابون‌ها و کوچه‌ها به زيبايی جلوه‌ می‌کردند٬ تازه به خودم اومدم که ای وای فردا عيد نيمه‌ی شعبانِ و من يادم رفته که به دوستای گلم اين عيد و تبريک بگم. بخاطر همين تا رسيدم خونه اومدم نت و رفتم تو صفحه‌ی ويرايش تا بيش از اين دير نشده بهترين و زيباترين آرزوهام و به تک تک شما                   دوستای گلم هديه کنم. از صميم قلب اميدوارم که همه‌تون هر آرزويی که تو اون قلب‌های درياييتون داريد برسيد...

 

       دوستای گلم! امشب و فردا شب خيلی از دخترها و پسرها به مناسبت اين روز عزيز با هم پيمان آسمونی می‌بندند و جشن پيوندشون رو برپا می‌کنند. بياين برای چند لحظه با هم چشمامونو ببنديم و از تهِ ته قلب‌هامون برای خوشبختی و سعادتشون دعا کنيم... انشالله که اين مرغ‌های عشق ناز نازی که بلاخره به وصال هم رسيدن ساليان سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنند و تا آخرين لحظه‌های با هم بودن نسبت به‌هم صادق و وفادار بمونند...آمين

 

 

 

       اين عکس خوشگل هم، هديه‌ای کوچول موچولو از طرف ما به همه‌ی اون نو عروس و دومادهايی که امشب و فردا شب بهترين و خاطره‌انگيزترين شب عمرشونِ...اللهی که هميشه شاد و سعادتمند و سلامت باشند.

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٧/٤

 

تلنگر

 

 

 

اي‌دل آندم كه خراب از مي گلگون باشي

بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي

در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند

چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشی

 

(حافظ)

 

 

پارسال تقريبا يه يک ماه و نيمي جلوتر از اين موقع‌ها بود که به‌خاطر يکسري مسائل و دغدغه‌هاي فکري  که عمده‌اش هم بر مي‌گشت به وضعيت مالي بابا، عجيب بهم ريخته بودم و شديدا از اين دنيا و تکرار روزهاش خسته بنابراين با بي حوصلگي فقط گذر ايام رو نظاره‌گر بودم  و ديگه برام مهم نبود که از فرصت‌ها استفاده کنم يا نه، چيزي که هميشه روش حساسيت داشتم و برام مهم بود...شايد بيشتر از ده، پانزده روز اين رويه ادامه داشت و من کماکان دمق و بي‌انگيزه بودم و هنوز حسابي دلم از بابا به‌خاطر براورده نکردنِ خيلي از خواسته‌هام پر بود که يه شب پاييزي که هوا به شدت سرد بود و سوزِش تا مغز استخون‌هات نفوذ مي‌کرد در حالي که از زور سرما به خودم مي پيچيدم و قدم‌هام رو بلند بلند برمي‌داشتم، تا هر چه سريعتر به خونه برسم تا زودي بپرم زير دوش آب داغ  و بعدش هم با يه ليوان چاي کنار بخاري، به تماشاي تلويزيون بپردازم، ناخودآگاه نگاهم بروي يه ساختمون نيمه ساخته‌ا‌ي که کارگرهاش تو اون سوز و سرما دورهم، در حالي که تنها يه نايلون نازک حائل اون‌ها و برودت هواي بيرون بود، ثابت موند...اون‌ها رو مي‌ديدم که چطور با نور تنها چندتا شمعِ نيم سوخته سور و ساط سفره‌ي افطارشون رو به راه انداختن و بي توجه به سرماي بيرون دور هم نشستن و دارن مي‌گن و مي خندن و گاه گاهي هم دستشون رو براي بردن لقمه‌ي به سمت دهانشون بالا مي برن...نمي‌دونم چه مدت بدون اينکه متوجه باشم اونجا ميخکوب شدم و اون جمع رو که غرق در دنياي خودشون و فارغ از آدم‌هايي که هر از گاهي تو اون تاريکي رد مي شدن،رو نظاره‌گر بودم... تنها زماني به خودم اومدم که گرماي اشک رو روي صورتم احساس کردم , سرماي عرق شرم رو بر روي پيشونيم...ديگه از اون‌جا به بعد تا برسم خونه نه سوزِ هوا رو حس کردم نه بعد مسافت رو...ديگه از اون شب به بعد، از اون غروب ماه رمضون به بعد،  سعي كردم و مي‌كنم به اونچه كه دارم راضي باشم و هميشه بياد داشته باشم كه هستند كساني كه شايد شرايط خيلي خيلي سخت‌تري داشته باشند اما هيچ وقت غم و غصه‌اي از جهت كمبود‌ها و كاستي‌ها به دلشون راه ندن و اين چند صباح رو با دل‌خوشي سپري كنند... هنوز كه هنوز بابا نمي‌دونه كه چي شد كه من، مني كه خدا نكنه رو دنده‌ي لج بيفتم كه اگه بيفتم ديگه هيچي نمي‌تونه جلوداره من باشه، از خواسته‌هام كه قبل ديدن اون صحنه كلي هم در نظر خودم به حق بود گذشتم و ديگه حتي كلامي هم ازش بميون نياوردم... اگر چه مي دونم كه هنوز خيلي كنجكاو كه علتش رو بدونه... اما تنها من مي‌دونم و خداي  كه اين انتظار بيهودست (البته بماند كه با گفتن و مكتوب كردن اين ماجرا ديگه شمار كسايي كه از اين تغيير رويه‌ي من سر در مي‌يارن از دستم خارج خواهد شد...)

 

 

بشنو اين نكته كه خود رازغم آزاد كني

خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني

آخرالامر خاك گِلِ كوزه‌گران خواهي شد

حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني

 

(حافظ)

 

                                                  

 

 

       واپسين روز‌هاي سال هم داشت كم كم بار سفر رو مي‌بست و جاده رو براي سال جديد هموار مي‌كرد. انگاري پرنده‌ها هم فهميده بودن كه طبيعت مي‌خواد دوباره زنده بشه كه از ته قلب خصوصا صبح‌ها تو حياط خونه با اون صدا‌هاي قشنگشون غوغا به راه مي‌نداختن...چقدر دلش مي‌خواست جاي اون گنجشك‌هاي كوچيك حياط خونشون مي‌بود. چقدر دلش مي‌خواست با اون‌ها با شادي به پيش واز بهار مي‌رفت و بهش خوش ‌امد گويي مي‌كرد اما آخه چطور مي‌تونست شاد باشه؟...  اون هم درست زماني كه مي دونست با اومدن اين روزها كه هر كسي به فكر تهيه و تدارك مقدمات سور و ساطِ عيدِ، بابا هر شب كه مي‌ياد خونه بيشتر تو خودش فرو ميره و مادر بيشتر ازقبل خواب و استراحت رو به خودش حروم مي‌كنه و ساعات بيشتري رو تا دم دم‌هاي صبح پاي چرخ خياطيش مي‌شينه بلكه بتونه زودتر سفارش‌هاي همسايه‌ها رو تموم كنه و صورتِ جديد بگيره...دلش مي‌خواست انقدر بزرگ مي‌بود، انقدر قدرت مي‌داشت، كه مي‌تونست بار هر چند كوچيكي از شونه‌هاي مهربون و خميده‌ي بابا بر داره و مامان رو وادار كنه كه بيشتر استراحت كنه و به فكر سلامتيش باشه... مي‌دونست كه دل كوچولوش تاب ديدن غم ناشي از بي‌پولي و دست تنگي رو، تو چشماي خسته‌ي بابا نداره...هنوز صداي مامان تو گوشش كه پريشب آروم و به هواي اينكه بچه‌ها خوابن به بابا يادآوري مي‌كرد كه صاحب خونه تهديد كرده كه اگه تا آخر اين برج كرايه 3 ماه عقب افتاده رو ندن با مامور مي‌ياد و وسايل شون رو تو خيابون مي‌ريزه...تو حياط نشسته و در حالي كه داره با زغال‌هاي به جاي مونده ار آخرين باري كه منقل و به پا كرده بود تا به ميمنت قبولي تو امتحان‌هاي ثلث دومش، به خواهر و برادرهاش سيب رميني كبابي شيرني بده و اون‌ها رو هم به نحوي تو شادي خودش شريك كنه، بازي مي‌كنه كه مامان رو مي‌بينه كه با سبدي پر از رخت شسته مي‌ياد حياط تا اون‌ها رو روي بند آويزون كنه... دلش طاقت نمي‌ياره، پا مي شه كه در پهن كردن لباس‌ها به مادر كمك كنه كه از بين لباس‌ها شنل قرمز رنگي كه از ساليان پيش از مادربزرگ به مامان رسيده بودنظرش رو به خودش جلب مي‌كنه... فكري در ذهنش جرقه مي زنه و زير لب زمزمه مي‌كنه " آره حاجي فيروز و معركه‌گيري‌هاش...  

 

 

 

                                                   *****

 

 

 

-         ديدي مرد هي بهت مي‌گفتم خدا بزرگه و در لحظه‌هاي آخر كه ديگه اميد آدم بخواد نااميد بشه از خزوونه‌ي غيبش رحمتش ومي‌رسونه و بنده‌هاشو نوميد نمي‌كنه، بهم مي‌خنديدي و مسخرم مي‌كردي. ديدي كه بلاخره بهت ثابت كرد، ديدي... بيا اين هم پولي كه امروز مدير مدرسه‌ي علي اينا براي كمك به خونواده‌هاي نيازمند به عنوان عيدي بهم داد.

 

         مرد در حالي كه با ديدن اسكناس‌هايي كه مي‌تونست لااقل براي مدتي اون‌ها رو از فكر در بدري و خونه‌بدوشي خلاص كنه اشك شوق تو چشماش جمع شده بود و نمي‌تونست از جاري شدن اون‌ها برروي صورتش جلوگيري كنه تنها با تكون دادن سرش حرف‌هاي زن رو تائيد كرد و روش رو به سمت ديگه‌اي از اتاق چرخوند تا حلقه‌هاي اشكي رو كه تو چشماش موج مي‌زدن رو از زن پنهون كنه...

 

 

 

       علي كه از پشت پنجره‌ي اتاق يواشكي داشت به گفتگوي مامان و بابا گوش مي‌كرد. از اينكه با هزار و يك ترفند، بدون اينكه ظن مامان برانگيخته بشه،  تونسته بود جاي خالي شنل مادر بزرگ  رو براي چندين روز پياپي از چشم‌هاي تيزبينش پنهون نگه داره، سر از پا نمي شناخت...ديگه موندن پشت پنجره لزومي نداشت، چون بلاخره به اون چيزي كه دل كوچولوي مهربونش آرزوش رو داشت رسيده بود...آره بلاخره تونسته بود حتي براي دوره‌اي كوتاه مدت برق اميد و شادي رو تو چشم‌هاي بابا و مامان به ارمغان بياره...حالا ديگه اون هم مي‌تونست امسال با دلي مالامال از شادي به پيش‌واز بهار و روزهاي قشنگي كه در انتظار خودش و خانوادش بود،  بره و بهشون خيره مقدم بگه.

 

 

 

 

 

بيا در کوچه باغ شهر احساس

 

شکست لاله را جدی بگيريم

 

اگر نيلوفری ديديم زخمی

 

برای قلب پر دردش بميريم

 

بيا در کوچه‌های تنگ غربت

 

برای هر غريبی سايه باشيم

 

بيا هر وقت کنار نور يک شمع بوديم

 

به فکر پيچک همسايه باشيم

 

(نميدونم از کی)

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/۳٠

 

بيا تا قدر يکديگر بدانيم... که تا ناگه ز يکديگر نمانيم!

        

 

 

هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار

 

كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست

 

پيوند عمر بسته به موئيست هوش‌دار

 

غم‌خوار خويش باش غم روزگار چيست...

 

(خواجه‌ي شيراز)

 

       نمي دونم تا حالا با موردي برخورد كرديد كه حتي براي چند لحظه هم كه شده به خودتون بياين و ببينين که آدمي از يه لحظه بعدش هم خبري نداره و هر آن ممکنه اتفاقي ناگوار براي خودش يا عزيزانش بوجود بياد يا نه؟... جمعه‌‌اي كه گذشت در برابر چشمان من شايد براي چندمين بار، اما اين بار از نوعي ديگه، پرده‌اي کنار کشيده شد و باري ديگر به من ثابت شد که حقيقتا زندگي به مويي بند نيست و هر آن ممکنه که يا ما خودمون يا اينکه عزيزامون براي هميشه از کنارمون برن...پس تا مجال هست بايد از اين فرصت‌هاي با هم بودن استفاده کرد و قدر لحظه به لحظه‌اش رو دونست... دوستاي خوبم بيايم و قلب‌هامون و صاف کنيم... بيام اگه از کسي، عزيزي، کوچکترين دلخوري داريم چشم برروي خطاهاش ببنديم و اون رو ببخشيم و قدر لحظات با هم بودن رو بدونيم تا خدايي نکرده روزي نرسه که حسرت از دست دادنشون و بخوريم.

 

       

 

       هنوز چند ده‌متري از شير پلا به سمت آبشار دوقلو پائين نيومديم كه مي‌بينم چند نفر با عجله و سرعتِ بالا دارن صخره‌ها رو مي‌يان پائين و در طول مسير از بر و بچه‌هايي كه هستند  يكي يكي سبقت می‌گيرن... تعجب مي‌كنم و دليل اين همه شتاب رو نمي‌فهمم. اما همين كه مي‌يان تا از من هم بگذرن، با ديدن بازوبندهاشون كه نشونه‌ی هلال احمر روي اون نقش بسته، بند دلم پاره مي‌شه...واي خداي من يعني چيزي شده؟ اتفاقي افتاده؟ دارم با خودم تقلا مي‌كنم تا گلوي خشك شده‌ام رو به واسطه‌ي آب دهان تر كنم تا بلکه بتونم زبونم و بچرخونم و بپرسم حادثه اي روي داده؟؟؟ اما تا من به خودم بيام پسري كه چند قدم از من جلوتره پيش دستي مي‌كنه و از بچه‌هاي امداد علت اين همه شتاب و عجله‌رومي‌پرسه و يكي‌شون در پاسخ بهش مي‌گه -" خبر دادن يكي از كوه سقوط كرده"... اين‌بار من گوی سبقت و بدست می‌گيرم و بلافاصله مي‌پرسم -"خيلي كه جدي نيست ؟" -"نمي‌دونم، هيچي در مورد وضعيت مسدوم به ما گزارش نشده" ...واي خداي من!... ديگه نمي‌‌فهمم كه چه جور مسير رو تا آبشار دو قلو طي مي‌كنم و خودم رو به قهوه خانه و ساختمان امداد كوهنوردي، كه همش چند متر باهم فاصله دارن، مي‌رسونم... هر قدر نگاهم رو به اطراف مي‌چرخونم چيزي جز چهره‌هاي درهم و گرفته‌ي جمعيت نمي‌بينم...خبري از جووني كه مي‌گفتن از آبشار سقوط كرده نيست... تو دلم غوغايي...آخ چي مي‌شد يكي از بين جمعيت فرياد مي‌زد و خبر سلامتي جوون حادثه ديده رو بهمون مژده مي‌داد...اما نه اين انتظار بيهوده‌است... نگاهم بروي دختري 15، 16 ساله‌ي ثابت مي‌مونه كه آروم و بي‌صدا مثلِ ابر بهار داره گريه مي‌كنه... به خودم جراتي مي‌دم و بهش نزديك مي‌شم... -" عزيزكم! تو شاهدحادثه بودي كه اينجور ناراحتي و گريه مي‌كني؟" در تائيد حرفم تنها سرش رو تكوني مي‌ده و دستاش رو مي‌گيره جلوي چشماش و باز هم گريه مي‌كنه...با ديدن اشك‌هاي دخترك معصوم، بيشتر دلم ريش مي‌شه...دلم مي‌خواد هر جوري شده از حال و روز جوون و شدت سانحه‌ي به وجود اومده با خبر بشم اما نمي‌دونم چرا جرات نمي‌كنم از كسي چيزي بپرسم...خشكم زده...مثل مجسمه‌ها وايستادم و گوشم رو تيز كردم تا از كسي چيزي در موردش بشنوم... اما فقط سكوت ِ و هق هق‌هاي دخترك معصوم...اما نه، اون‌جور كه اون دكه‌دار سر نبش داره براي اون پيرمرد كه تازه از بالا رسيده مي‌گه، مسدوم رو به كمك امدادگرا از پائين آبشار در آوردن...وای خدايا چرا حرفش رو ادامه نمي‌ده؟ چرا نمي‌گه الان كجاست؟؟؟...ديگه طاقت ديدن گريه‌ها و شنيدن پژواك هق هق‌هاي دخترك در فضا رو ندارم ...دو سه قدمي به سمتش خيز برمي‌دارم و دستم رو روي شونه‌هاي نهيفش مي‌گذارم و مي‌گم -" آخه عزيزكم، با غصه خوردن و گريه كردنت كه چيزي عوض نمي‌شه...به جاي اشك ريختن پاشو ودست و صورتت رو بشور و برای سلامتيش از ته قلبت دعا كن انشالله كه مسئله خيلي جدي نيست و حالش خوب خوب مي‌شه"... اين‌بار دخترك  آهي از ته دل مي‌كشه و يا اون چشم‌هاي نمناكش چند ثانيه‌ي بهم خيره مي‌شه و مي‌گه -" تو هم اگه مثل من صداي برخورد سر اون پسر جوون به صخره‌ها تو گوشت طنين انداخته بود، الان اميدي به بهبودش نمي‌داشتي و اين‌قدر خوش‌بينانه به قضيه نگاه نمي‌كردي"...واي خداي من! بخورد سرش با صخره؟؟؟ انعكاس صدا؟؟؟...از بين جمعيت مي شنوم كه كسي مي‌گه به هلكوپترِ امداد خبر دادن...واي ديگه تو حال خودم نيستم... ديگه برام مهم نيست كه از دوستام خيلي جلو افتادم و اين احتمال مي‌ره كه ازم شاكي بشن... فقط اين و مي‌دونم كه بايد راه بيفتم. اون‌هم هر چه سريعتر... چيزي نمونده به جاي مسطحي برسم كه انگاري مخصوصا براي فرود اضطراري هلكوپتر ساختن...تا حالا خيلي اين محوطه رو ديده بودم اما هيچ وقت به اين موضوع فكر نكرده بودم كه چرا در طول مسير اين قسمت اینقدر مسطح و همواره...اما الان برام مي‌تونه معناي ديگه‌اي داشته باشه...جمعيتي رو مي‌بينم كه همون هول و هوش ساكن ايستادن...دارم باز هم به قدم‌هام شتاب بيشتري مي‌دم كه يدفعه بي‌مقدمه پسركي كه روي يه صخره نشسته ازم مي‌پرسه " خانم شماره‌ي اورژانس چنده؟ 115 يا 125؟ در جوابش مي‌گم " والله دقيق نمي‌دونم 115 اورژانس هست يا نه اما مي‌دونم كه 125 مال آتش نشاني"...-  آخه مي‌خوام بگم هلكوپتر بفرستن الان بيشتر از نيم ساعته كه قراره بيان اما ازشون خبري نيست"... به خودم جراتي مي‌دم و ازش مي‌پرسم " وقتي اين اتفاق افتاد شما حضور داشتين؟ مي‌دونين الان مسدوم كجاست؟...-  بله. اون پسر دوستمه، جلوي چشماي خودم سقوط كرد. همون جاست اون پائين" ....واي فقط خدا مي‌دونه اين لحظه چه احساسي دارم...انگار كه ديگه قلبم از تپيدن باز ايستاده... انگار که يه دفعه يه عالمه آب رو توی رگهام جاری کردن ...مي‌خوام بدوم چيزي نمونده كه به جمعيت برسم اما ديگه پاهام ياريم نمي‌كنن...ديگه به فرمان من نيستن و آروم آروم قدم از قدم بر مي‌دارن...واي خدايا اين2 تا دختركي هستن كه اين‌جا رو خاك‌ها وا رفتن و اشك مي‌ريزن؟ نكنه مي‌شناسنش...اي خدا چرا همه گريه مي‌كنن چرا هر كي رو مي‌بينه چشماش سرخِ؟؟؟ از فاصله‌ي 3، 4 متري برانكاردی رو مي‌بينم كه چند نفر دورشن...اي خدا ببيني حالش چه جوره ...مي‌خوام برم جلو كه پسري جلوم رو مي‌گيره " خانم تو رو خدا نياين. به خاطره آرامش بيشتر خودتون مي‌گم. حالتون خراب مي شه"...نمي‌تونم به حرفش گوش كنم، مي‌دونم دلم تاب ديدن صحنه رو نداره اما نمي‌دونم چرا چشمام اين‌طور جسورانه فضا رو ميشكافن تا مسدوم رو پيدا كنن...دور برانکارد حلقه‌ای زدن که نمی‌زارن قشنگ  روش رو ببينم... واي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي خداي من! حالا مي‌بينمش...مي‌بينمش كه روي برانكارد درازش كردن و دارن بهش نفس مصنوعي مي‌دن...مي‌رم جلوتر حالا ديگه بفاصله‌ي 1 متر ازش، بالا سرش،  وايستادم و دارم صورت آغشته به خون  و سر ورم كرده‌اش رو نگاه مي‌كنم...ای واي خدايا اين شكاف‌ها چيه رو سرش نه يکی نه دوتا نه...الهی بميرم ابروهاشم که شکسته، از پيشونيش هم که داره خون می‌ياد...جز زانوي سمت راستش، بدنش هيچ زخمي بر نداشته اما سرو صورتش... اي خدا! چقدر اين پسر جوون و برومند و زيباست...ديگه نمي‌تونم بيش از اين نگاش كنم...حالم داره بهم مي‌خوره... اشك امونم رو بريده ...دارم احساس خفگي مي‌كنم... خدايا! خدايا به خانوادش رحم كن...به مادرش...پدرش...واي‌ي‌ِ‌ي‌ِ‌ِ‌ي‌ِ‌ِ‌ي‌ي...در طول عمرم جون دادن هيچ موجود زنده‌اي رو نديدم و حالا دارم آدمي رو مي‌بينم كه پنجه در پنجه‌ي مرگ داره باهاش مبارزه مي‌كنه...خدايا! حتي پسري كه داره به جوونِ مسدوم تنفس مصنوعي ميده تاب ديدن چهره‌ي غرق در خون پسر رو نداره و نگاهش رو از صورت اون دزديده و با چشموني بسته داره تنفس مي‌ده...اي خدا يعني ببيني تو اين لحظه كه پسرك داره براي زنده موندن و ديدنِ دوباره‌ي طلوع خورشيد با مرگ دست و پنجه نرم مي‌كنه، به مادرش چيزي الهام شده؟؟؟...واي مگه مي‌شه چيزي الهام نشه...مگه مي‌شه پاره‌ي تن مادري كوچكترين آسيبي ببينه و دلش بهش گواهي نده ديگه چه برسه به اين كه ... آخ خدايا تاب تحمل ترسيم اين صحنه رو ندارم....الهي بميرم براي مادرش... حساب كن همين چند ساعت پيش پسرش و پاره‌ي تنش بدرقه كرده بود و حالا...نه نه من دلش و ندارم نه اون زنده مي‌مونه و اصلا كار به اينجاها نمي‌كشه...پشتم رو به جمعيت مي‌كنم رو به آسمون، روسريم رو مي‌گيرم جلوي دهنم و با خداي خودم بلند بلند حرف مي‌زنم...خدايا خدايا! تو رو خدا! تو رو به اسمت! تو رو به بزرگيت! تو رو به عظمتت! يه باره ديگه اين پسر و به مادرش، پدرش٬ خانواده‌اش ببخش...اي خداي خوبم آخه اون مادر چطور مي‌تونه اين بار غم و روي دوشش تحمل كنه؟؟؟ خدايا تو رو به حرمت و عشق و مهر و محبت مادری! تو رو به قداست اين ماه عزيز!!!...از دور صداي هلكوپتر مي‌ياد...هنوز نتونسته محلي كه مسدوم هست رو تشخيص بده...يكي از بچه‌هاي امداد پارچه‌ي قرمز رنگي رو بر مي‌داره با تكون دادن و بالا پائين آوردنش بهشون علامت مي‌ده...بلاخره سرنشينان هلكوپتر محل رو پيدا مي‌كنن...با فرود هلكوپتر خاك همه جا رو فرا مي‌گيره...گرد و غبار تو فضا پخشه گويی مه‌ای از خاک همه‌جا رو در بر گرفته...بلاخره مي‌شينه...هنوز دارن به پسرك تنفس مصنوعي مي دن...نگاهي به اطرافيانم مي‌كنم و تو چهره‌هاشون دقيق مي‌شم...الهي بگردم هيچ کس تو حال خودش نيست و همه بدون استثنا چشماشون خيسه...يه عده رو به آسمون، يه عده رو به قبله، دست‌هاشون رو گره کردن و از صميم قلب برای بازگشت دوباره‌ی جوونک دعا می‌کنن و هر کدوم به شيوه ی خودشون خالقشون رو صدا می‌زنن و ازش کمک می‌خوان...همه به نوعي خصوصا تو اين لحظات كه شدت حركت رفت و برگشت دست‌هاي امدادگر برروي سينه‌ي پسرك بيشتر شده دارن براش دعا مي‌كنن...واي خدايا الان 10 دقيقه‌اي مي‌شه كه هلكوپتر اومده پس چرا هر چه زودتر جوون رو نمي‌رسونن به بيمارستان؟ آخه چرا اينقدر تعلل مي‌كنن؟ چرا اين همه وقت كشي؟ دلم مي‌خواد برم سرشون داد بكشم و بگم آخ لعنتی‌ها اين‌جا ها هم كه جونه يه آدم در مي‌يونه كم مي‌گذارين و به فکر منافع خودتونيد؟؟؟ نكنه منتظرين كه اول هزينه‌ي اومدن هلكوپتر رو باهاتون حساب كنن و بعد اين بيچاره رو ببرين بيمارستان؟ اي خدا به خدا اگه تا چند دقيقه ديگه اقدام نكنن ميرم جلو هر چي كه تو دهنم بياد نثارشون می‌کنم...تو اين افكارم كه مي‌بينم بلاخره مي‌خوان حركتش بدَن...بارقه‌اي از اميد تو دلم جرقه مي‌زنه...خدا رو چه ديدي شايد خيلي هم دير نشده باشه... دارم حركت برانكارد به سمت هلكوپتر رو نظاره مي‌كنم كه يه دفعه لاله كه الان 10 دقيقه‌اي هست كه به من رسيدِ و صحنه رو از نزديك پي‌گيري كرده دستش رو روی شونم مي‌گذاره با چشماي اشك‌بارش بهم مي‌گه: " تموم كرد...پسرك تموم كرد...حالا ديگه حركتش مي‌دن و مي‌برنش به سمت هلكوپتر...با ناباوري نگاش مي‌كنم و مي‌گم " لاله تو از كجا مي‌دوني؟ " " آخه كسي كه حالش وخيم باشه و سكنه‌ي مغزي كرده باشه رو مطلقا تكون نمي دن...مگر اينكه تموم كرده باشه" دنيا دوره سرم می‌چرخه... واي خداي من‌ن‌‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن!!! حالا مي‌فهمم كه چرا پسرك رو علي رغم اينكه هلكوپتر نشسته بود جابجا نمي‌كردن نگو هنوز قلبش مي‌زده و  درست زماني كه قلبش از تپيدن ايستاده اون و حركت دادن...وای پسری رو می‌بينم که يا حرکت برانکارد به سوی هلکوپتر نقش بر زمين شد...من هم همراه با گروه مداد می‌رم کنارش...روی زمين دراز کشيده و نگاش اون دور دست‌ها روی صخره‌ها مات مونده، حتی مژه هم نمی‌زنه... واي خدايا!!! عجب صحنه‌های کشنده‌ای...قلبم بيشتر از اين نمی‌تونه اين بار غم و اين صحنه‌های دهشتناک و تحمل کنه...تو اين لحظه باز ياد مادرش می‌افته...پروردگارا!  خودت به مادر و پدرش صبر بده... وای فکر اين که جای اين پسر می‌تونست هر کدوم از عزيزای من باشن و اين اتفاق براشون بيفته رعشه به اندامم می‌ندازه و يه باره ديگه من و به خودم می‌ياره که بيشتر از قبل قدر عزيزانم رو بدونم و از گرمای وجودشون بهره مند بشم ...

 

 

 

تا که بوديم نبوديم کسی   کُشت ما را غم بی هم‌نفسی

 

تا که رفتيم همه يار شدند   خفته‌ايم و همه بيدار شدند

 

قدر آیينه بدانيم چو هست

 

نه در آن وقت که اقبال شکست

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/٢٦

 

 

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/٢۳

 

بازهم دلتنگی!

 

صداي مرا چه كسي به آسمان‌ها مي‌برد؟
چه كسي گرماي خورشيد را نشانم مي‌دهد؟
چه كسي جرعه‌اي از آب باران را به كامم مي‌ريزد؟
چه كسي با من از بازگشت مرغان مهاجر سخن مي‌گويد؟
چه كسي وصال شمع و پروانه را بشارتم مي‌دهد؟
چه كسي بلبل را در كنار گل،
عشق را در اعماق جان،
ميثاق را تا بي‌كران،
 برايم معنا مي‌كند...

 

در حالي كه روي شنهاي پاشيده شده در اطراف ساحل نشسته بود و زانوهاش رو به واسطه اهرم كردن دست‌هاش به آغوش داشت، بدون اين كه حتي نگاهِ آكنده ازغمش رو براي لحظه‌ي از دريا بگيره بهم گفت: مامان تو مي‌دوني چرا آدم گاهي دلش به وسعت درياها مي‌گيره و گرماي هيچ خورشيدي نمي‌تونه اين غم‌هاي يخ زده تو قلبش رو حتي براي دمي، لحظه‌اي هر چند كوتاه،  ذوب كنه؟ در حالي كه به وضوح سايه‌هاي اندوه رو تو چشم‌هاي نمناكش مي‌ديدم، گفتم: بازم امشب دلت باروني كه عزيزكم؟...بعد انگاري كه يكدفعه چيزي يادش بياد ازم پرسيد: مامان هيچ شده تو جمعي باشي كه همه شاد باشن و از ته دل بخندن اما تو در حالي كه براي دلخوشي دوستانت مجبوري لبخندي برروي لب داشته باشي در درونت خون گريه كني؟... پاچه‌هاي شلوارم و كمي بالا زدم و چند قدمي جلوتر به سمت دريا رفتم  و اجازه دادم كه آب زلال و خنكش انگشت‌هاي پام رو در بر بگيرِ بلكه خاكستري بشه براي آتيشي كه در دلم بر پا شده...چشم‌هام رو براي لحظاتي بستم و سعی كردم به افكار درهم و برهمم مسلط بشم پس با تمام توان و قدرتي كه داشتم لبخندي به روي لب آوردم و چشمهام و بازكردم و رو بهش كردم و با نگاهي آكنده از محبت  گفتم: خوب شايد چون دل آدم‌ها هم از جمله آفريده‌هاي خداست كه حالا حالاها نمي شه چند و چونش رو كامل شناخت و حالات و رفتارش و پيش گويي كرد... با وجودي كه شايد اندازش در ظاهر امر از يك مشتِ بسته‌ي دستي تجاوز نكنه، اما همين دل گاهي مي‌تونه وسعتش رو به اقيانوس‌ها برسونه و گاهي حجمش حتي كمتر از يه نقطه بشه... مي‌بيني چه پارادوكس جالبيه؟ بعد در حالي كه كنارش مي‌نشستم و دست‌هاي ظريفش رو  نوازش مي‌كردم ادامه دادم:  بستگي به خودمون داره نازنينم كه اون رو چطور عادت بديم... اينكه هميشه وسيع و سبز باشه يا اينكه تنگ و تاريك... اينكه اون رو سراي عشق و مهر و محبت قرار بديم يا جايگاه  نفرت و كينه و حسد... اينكه اون رو هر روز و هر ساعت با نيكي و خوبي صيقلش بديم يا اينكه با اصرار به تداوم گناه اون وسياه و كدر كنيم...  چوبي رو كه به فاصله‌ي چند قدم دورتر ازم به كناري افتاده بود رو بر‌داشتم و همين‌جور كه مشغول حك كردن اشكالي بي سر و ته برروي شن‌هاي ساحلم شروع به زمزمه‌ي شعر فريدون مشيري مي‌كنم:

 

به پيش روي من تا چشم ياري مي‌كند درياست

چراغ ساحل آسودگي‌ها در افق پيداست

در اين ساحل كه من افتاده‌ام خاموش

غمم دريا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق‌هاست

خروش موج با من مي‌كند نجوا

كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

اميد آنكه جان خسته‌ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست

 

 

 

 

     

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/٢۱

 

افول انسانيت!

صحبت از پژمردن يک برگ نيست


فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کويري سوت و کور

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق 

 گفتگو از مرگ انسانيت است 

گفتگو از مرگ انسانيت است

     گفتگو از مرگ انسانيت است     

       گفتگو از مرگ انسانيت است...     

     

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/۱٧

 

يادی از گذشته!

 

امشب با يکی از دوستای گلم کلی صحبت کردم و بحث به جاهايی رسيد که خيلی از خاطرات ريز و درشت گذشتم زنده شد و ياد اون روزها، همراه با خاطرات تلخ و شيرينش، مثل يه فيلم ۱۲۰ دقيقه‌ای جلو پرده‌ی چشمام به نمايش در اومد و باز هم من رو برد به همون دنيای گم شده در هاله‌ای از ابهام که چند سالی هست هر از گاهی سری بهش می‌زنم و لحظات، دقايق و يا حتی گاهی ساعت‌هايی رو اونجا سپری می‌کنم و دوباره بر می‌گردم به جای فعليم... گاهی با خودم فکر می‌کنم که چه خوب که ما آدم‌ها توانايی ضبط و ثبت حوادث رو داريم. واقعا خاطرات هر کسی خصوصا اون بخشش که تهی از هر بخل و حسد و کينه ونفرتِ  چقدر ‌زيبا و دلنشينِ...چقدر خوب می‌شد همه‌مون همون‌جور که هميشه سعی بر اين داريم که از خودمون نام و يادی نيک در اذهان به جای بگذاريم، نهايت تلاش‌مون رو هم می‌کرديم که در گذرگاه زندگی لااقل برای دلگرمی خودمون هم که شده خاطراتی خوب و خوش به جای بگذاريم تا هر بار با زنده شدن‌شون تو ضميرهامون نه تنها احساس سر خوردگی نکنيم بلکه کلی هم به خودمون بباليم و از يادآوريش لذت ببريم ... 

 

 

کوهستان می‌روياند

آنچه را که دوست می‌دارد

حتی کوير

 نمی‌پذيرد آنچه نمی‌خواهد.

 

ماهی به آب زنده است

انسان به عشق

آسمان بی ستاره می‌ماند؟

روز بی خورشيد؟

هرگز...هرگز...هرگز

 

(نمی دونم اين شعر از کيه اما من که خيلی دوستش دارم)

 

راستی دوستای خوبم هيچ می دونيد واژه عشق از کجا گرفته شده؟

واژه عشق رو از عشقه گرفتند و عشقه گياهي كه در بن و ريشه‌ي درخت در باغ‌ها شروع به رشد و نمو مي‌كنه... اول در زمين جاش رو سفت مي‌كنه سپس سر در ‌مي‌ياره و خودش رو دور درخت مي‌پيچونه و همين‌طور جلو مي‌ره و مي‌ره تا كل درخت رو در بر مي‌گيره و آن چنان درخت رو در بر ميگره‌و شيرهِ جونش رو مي‌مكه كه حتي جره‌ي آب درش نمي‌مونه و هر ماده‌ي غذايي كه به واسطه‌ي اب و هوا به خواد به درخت برسه رو به تاراج مي‌بره تا جايي كه درخت خشك مي‌شه و ديگه هيچي ازش باقي نمي‌مونه...

جدا هم يه عشق واقعی همين ديگه... اينکه آروم آروم بياد و آن چنان در جسم و روحت ريشه بدونه که رخت به زردی بره و کم کم، کم کم جز رضا و خشنودی معشوقت چيزی رو در نظر نداشته باشی و برای ديدن حتی يه لحظه شادی و لبخندِ معشوق حتی از شيرين‌ترين هستی خودت يعنی جونت بگذری و اون رو در طبق اخلاص با تموم وجود با رضای باطنی تقديمش کنی...اما می‌دونيد من اون دوست داشتنی که به وصال منتهی نشه رو بيشتر می‌پسندم چون اون‌ عشق به واسطه‌ی نرسيدنش جاودانه می‌شه و ياد و خاطرش حتی تو هاله‌ای از غم حاصل از فراق و دوری تو ذهن بصورت ابدی و شيرين باقی می‌مونه ... خيلی‌ها رو ديدم که وقتی به اين مرحله می‌رسن تاب دوری معشوقشون رو نمی‌يارن و شروع می‌کنن به بيقراری... اما من اگه جای اون‌ها باشم به جای غصه خوردن و مويه کردن برای تسلای روح و روان خودمم که شده برای آروم کردن دل بی‌تابم خوشبختی سعادت معشوقم وصميمانه از ته ته دل از خدای مهربون می‌خوام و به خودم اين اميد رو می دم که چون دعام خالصانه از اعماق قلبم بوده خدای خوب و مهربونم هم حتما صدام رو می شنوه و مقدمات سعادتش و حتما به وجود می‌ياره...  و اون‌ جاست که خودم و خوشبخت‌ترين انسان رو زمين می‌بينم...مگه يه عاشق جز سعادت معشوقش آرزوی بالاتری هم می‌تونه داشته باشه؟؟؟

 

مهراوه‌ی من!

من پر شکوه‌ترين سرودهای عالم را

در ستايش تو خواهم سرود.

من پر شورترين ترانه‌های عاشقی را

که برخوردارترين معشوقان جهان از ان نصيبی نبرده‌اند،

برايت خواه ساخت...

 

ای غزل غزل‌های دل من! 

و من در آستان محراب تو

چنانت به درد و اشک، دعا خواهم گفت

که خدايان همه عصرها

از پرستندگان پارسای خويش

از همه‌ی زاهدان شب زنده دار خويش

سرد گردند...

 

و دسته گلی خواهم بست

و در يک بامداد اسفندی،

به ياد نخستين پرستوی بهاری

که بر يک عمر زمستانی پر گشود،

ارمغانت خواهم آورد...

 

(دکتر علی شريعتی)

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/۱٤

 

سو سو!

سو سو

در پی کور سوئی از اميد

با نگاه غوطه‌ور ميان اشک

دوان دوان

از کوچه‌های تنگ و تاريک و خزان آلوده‌ی دل

می‌گذرم.

در مسير، نگاهم بر روی شاخه‌های خشکيده‌ی عشق

رود‌های به گل نشسته‌ی محبت

آب‌های يخ زده‌ی وفا و ايثار

ويرانه‌های بجای مانده از دوستی

آسمان ابری غبار آلوده مهر

می‌ماند

و ديدن کوچ پرستو‌های عاشق

نيلوفر‌های پژمرده

لاله‌های در خون غلتيده

کبوتر‌های بال و پر شکسته

همچون تازيانه‌ای بر دلم می‌نشيند

قلبم را می‌فشارد

و حسرت نبودن و نديدن را

پشت پا زدن به زندگانی را

طعم تلخ غربت را

درد فراق و داغ هجران را

دگر بار زنده می‌سازد.

 

به نيمه نرسيده باز می‌گردم.

ولی اينبار با غمی مضاعف

بی اميد بی اميد

چشم بر روی دل می‌بندم

و همچنان خود را به دست سرنوشت می‌سپارم...

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٦/٩

 

بشتابيد بشتابيد جايزه ه ه ه ه ه ه!

 

                                                              

دوست‌هاي خوبم سلام!
اميدوارم كه مثل هميشه شاد و خندون و سلامت باشين و همواره در تك تك مراحل زندگيتون موفق و مويد.
اول از هر چيز فرا رسيدن ميلاد حضرت علي رو به تك تك شما دوست‌هاي گلم خصوصا ناصر جان كه با توجه به مطلبي كه تو وبلاگشون گذاشتن مطميينم که پدر هستند،  صميمانه تبريك مي گم و پيشاپش روز تعطيل خاطره انگيزي رو براي.شما عزيزان در کنار کانون گرم خانواده‌هاتون آرزومندم( راستی دوستای خوبم يادتون باشه امشب قبل اينكه خوابتون ببره از ته ته دلتون هر چي كه آرزوش رو داريد از خدا بخواين چون عزيزم هميشه شب‌هاي عيد كه مي‌شد بهم مي‌گفت دخترم امشب هر چي مي‌خواي از خدا بخواه چرا كه امشب درهاي آسمون باز و صدا خيلي سريع‌تر از روز‌هاي ديگه به عرش مي‌رسه... منم يادمه تا قبل از خواب در طول روز کلی آرزوهام و با خودم مرور می‌کردم که مثلا چيزی رو از قلم نندازم اما همين که شب لحظه‌ی موعود می‌رسيد از بس در روز آتيش سوزونده بودم و کلی بالا پايين پريده بودم و زمين و آسمون رو به هم دوخته بودم، يه وجب مونده به بالش خوابم می‌برد و فرداش تازه يادم می‌افتاد که ای دل غافل باز هم جا موندم و کلی تا يه ميلاد ديگه بايد صبر کنم. اما خدا کنه ايندفعه قبل از خواب بتونم ليست بلند بالای آرزوهام و برای خدا دونه بدونه بخونم)

 

اما ديگه برم سر اصل مطلب. چون مثل اينکه اين بار هم زيادی پر حرفی کردم... راستش دوستای خوبم اينجور که من از کامنت و صحبتی که با چند تا از شما عزيزان داشتم، گويا تو مطلب قبلی که نوشته بودم بلاخره هويت اون دو نفری که با هم صحبت می‌کردن برا اکثرتون مشخص نشده. راستش تا چند روز تو ياس فلسفی بودم که چرا نتونستم حق مطلب رو خوب ادا کنم که هر خواننده‌ای در وهله اول ۲تا شخصيت داستان رو حدس بزنه. اما بدش با کلی فکر کردن به اين نتيجه رسيدم که کاش بياييم و به اين بهونه يه مسابقه‌ی اينترنتی هم بگذاريم. فکر کنم تجربه‌ی بدی نباشه و آزمودنش خالی از لطف نباشه، نه دوستای خوبم؟؟؟ تازه جايزه هم دارهاااااااااااا اونم چی از نوع اينترنتيش. پس تا دير نشده زودی برام کامنت بگذاريد و اون ۲تا شخصيتی رو که شما از داستان برداشت می‌کنيد رو برام بگيد. در ضمن يه راهنمايی کوچولو: اين داستان در يه زمان خاصی اتفاق افتاده که اگه يکم، همش يکم، به مطلب و حواشی اون دقت کنيد به راحتی می تونييد اون لحظه رو کشف کنيد و بلافاصله دو تا شخصيت رو حدس بزنيد...فقط اگه امکانش هست وقتی برام کامنت می‌گذارين يه آدرس اينترنتی ، منظورم ايميل،  برام بگذاريد که بتونم اون هديه‌ی ناقابل رو به دستتون برسونم. درسته که اصلا ارزش مادی نداره اما خوب اين هم يه نوع جديد از جايزه‌است که شايد بتونه لااقل يه کوچولو ارزش معنوی داشته باشه.

خوب گل‌های من ببينم چه می‌کنيدها؟؟؟ می‌دونم که حتما من رو سر بلند می‌کنيد (فقط تو رو خدا بچه‌ها درست حدس بزنيد و گرنه دوباره دچار ياس فلسفی می‌شم از نحوه‌ی نگارشم نا اميد ‌می‌شم‌هاااااااااااااخلاصه از من گفتن بود ...

مثل هميشه براتون بهترين‌ها رو آرزومندم.

 

 

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

۱۳۸۳/٥/٢٩

 

 

 

كاش آسمان حرف كوير را مي‌فهميد
و اشك خود را نثار گونه‌هاي خشك او مي‌كرد
كاش دل‌ها آنقدر خالص بودند كه دعا‌ها
قبل از پايين آمدن دست‌ها، مستجاب مي‌شد
كاش بهار آن‌قدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نم‌سپرد
و اي كاش...

 

از اينكه بعد از سال‌ها مي‌تونستم كه براي لحظاتي دوشا دوشش باشم و از نزديك گرماي وجودش و لمس كنم كلي خوشحال بودم و تو پوست خودم نمي‌‌گنجيدم... بهش گفتم چه صبوري تو؟ چطوري تا حالا تاب آوردي و از دست اين آم‌هاي جور واجور كه هر كدوم يه سازي مي‌زنن هنوز سر به كوه و بيابون نگذاشتي و كماكان با فروتني تموم وجودشون رو با اين همه نخوت و فخر تحمل مي‌كني و دم نمي‌زني؟ گفتم من كه ازشون اين همه دورم و تنها پسِ سال‌ها يه چند لحظه‌اي شايد مجبور به تحملشون باشم،‌ روز به روز با ديدن اين آدم‌ها، خصوصا رفتارها‌ي عجيب و غريبشمن افكار شومشون از اين بالا دارم‌مي‌سوزم و لحظه به لحظه كوچيكتر مي شم، اما تو... نگاهي آكنده از اندوه اما لبريز از محبت بهم انداخت و با صدايي كه خستگي درش موج مي‌زد بهم گفت: تو هم اگه مثل من به اين فكر مي‌كردي كه دير يا زود بلاخره همه مون رفتني هستيم و اين دنيا، اين هستي به هيچ كس وفا نمي‌كنه و هميشگي نيست شايد خيلي راحت‌تر از اين من با ناملايمات كنار مي‌اومدي و اون‌ها رو با كمترين دغ دغه‌ي ممكن تحمل مي‌كردي... نمي‌گم از ديدن اين همه دوز و كلك و دغل بازي آدم‌ها رنج نمي‌برم، كما اينكه خودت شاهدي هر از گاهي ديگه انقدر بهم فشار مي ياد و غم و خصه تو دلم سنگيني مي‌كنه كه يه گوشه‌ي كوچيكي از دلم شروع به لرزيدن مي‌كنه و ... ديگه خودت از اون بالا خوب مي‌بيني كه چه فجايعي به بار مي‌ياد... اما خوب جه مي شه كرد بلاخره من هم نقاط ضعفي دارم و به قول معروف گُل بي عيب خداست... خنديدم و گفتم چه قشنگ حرف مي‌زني تو. راست مي‌گي، اگه ياد بگيريم كه خيلي جاها چشامون رو بر روي بدي و خطاي اطرافيانمون ببنديم راحت‌تر مي‌تونيم با هاشون كنار بيايم و لااقل اين چند صباحي رو كه محكوم به بودن در كنارشون هستيم رو تحمل كنيم... برقي از رضايت تو چشماي كم سوش دويد و با لبخندي كه حالا كنج لبش نشسته بود رو به من كرد و گفت: خوب نازنين دوستِ من،  فكر كنم لحظه‌ي جدايي رسيده باشه. نمي‌دونم دوره‌ي بعد كه مي‌ياد باز هم باشيم و بتونيم هم رو ببينيم يا نه، اما اين و بدون كه در گذر گاه زمان، روز‌ها جه تلخ، چه شيرين، مي‌گذرن. عشق‌ها مي‌ميرن و حتي رنگ‌ها رنگ عوض مي‌كنند و تنها اين خاطرات هستند كه چه خوب چه بد، دست نخورده بجاي مي‌مونن. پس هميشه سعي كن از خودت نامي نيك به جاي بگذاري...پس كماكان مثل سابق با همون مهربوني پرتو‌هاي گرم و نوازش‌گرت و نصيب آدم‌ها كن و در دلت براي پيدا كردن مسير واقعي زندگيشمون دعا كن...

 پيام هاي ديگران ()

مسافر كوچولو

لینک ها

Link #1

Link #2

< امكانات > ">


:حضور و غیاب



Click Here

آشيانه

همسفر مهتاب

دل شكسته را ياري كنيد

عاشق دلتنگ

عاشق باش چون عاشقي زيباست

خانه‌ي دوست كجاست؟

قصيده‌ي ويراني

جزيره‌ي روياها

مسافران آسمان

آنجل‌هاي سپيد

هفت چنار

من و بارون

سقف آبي

انا الحق